Mistress Sepideh

Thursday, October 28, 2004

The Story of Three Mistresses, Part 7

سلام. من ترجيه مي‌دم مطالبم رو با فونت "نازنين 14" بنويسم. اميدوارم اين فونت رو داشته باشين.
يكي از خواننده‌ها نوشته بودن كه چرا ما نمي‌خوايم ملاقات واقعي با برده‌هامون داشته باشيم. راستش خودتون مي‌دونين كه محيط كشور ما واسه‌ي ما خانمها خيلي بسته هستش و ما خيلي محدوديم و اينكه مي‌ترسيم كه مبادا با عدم احتياط لازم با مجازاتهاي ديگه روبرو بشيم. البته ما يك يا دو تا برده‌ي واقعي هم داريم كه شايد يه روزي بهشون اجازه‌ بديم خاطراتشون رو در وبلاگ من بنويسن. ولي اونها خيلي مطمئن هستند و ما غير از اونها به كس ديگه‌يي اعتماد نداريم (فعلاًً البته). ما شديداً دنبال راه حلي هستيم كه بتونيم سرويس واقعي به برده‌ها بديم. اما معلوم نيست كه چه موقع اين اتفاق ميفته.
اما امروز...قسمت هفتم از داستانم رو واستون مي‌ذارم در وبلاگ. اميدوارم لذت ببرين. لطفاُ نظر بدين و به من بگين بهترين قسمت داستانم كجاي اونه. ميسترس فرناز هم در ساخت وبلاگ به من كمك مي‌كنن. من و ايشون مدت زياديه كه با هم در ساخت اين وبلاگ و كارهاي ديگه همكاري مي‌كنيم. گرچه من و ايشون اين روزها خيلي سرمون شلوغه، اما از يك ماه ديگه سرمون خلوتتر ميشه و مي‌تونيم زودتر وبلاگ رو آپديت كنيم (البته در صورت داشتن خواننده و موفقيت كار وبلاگ.)
اين هم ادامه‌ي داستان



ميثم، بخش اول: نقشه

ساعت بعد يكي از مهندسين شركت كه مشاور امور پيماني و قراردادهاي اجرايي ما بود به همراه يه مهندس ديگه وارد اتاق شدن و چهار نفري راجع به پروژه‌ي جديدي كه قرار بود در مناقصه‌ي اون شركت كنيم شروع به صحبت كرديم. همونطور كه گفته بودم، در شركت ما هم خيلي با ترس و احترام با من و سپيده صحبت مي‌كردن و ما دو نفر خيلي مقرراتي و سخت‌گير بوديم. شايد همين عامل هم باعث پيشرفت شركت شده بود. مهندس مشاور اجرايي شركت خيلي از من مي‌ترسيد و مي‌دونست كه بايد با احترام خاصي با من صحبت كنه و هرگز با من مخالفت نكنه. من در اجرا هم خيلي سخت‌گير بودم، كارگرهايي كه با ما كار مي‌كردن مي‌دونستن در پروژه‌هايي كه من بر اونها نظارت مي‌كنم، بايد درست 8 ساعت در روز كار كنن كه ساعت ناهار هم جزو اون حساب نمي‌شه. حتي سرسخت‌ترين كارگرها هم از من حساب مي‌بردن. مي‌دونستن كه تنبلي در كار مساوي با اخراج يا كسر حقوق يا افزايش ساعت كاري براي جبران ساعت از دست رفته. به هر حال با اين ديسيپلين، معمولاً كارهاي اجرايي ما به سرعت انجام و تحويل داده مي‌شد. داشتيم راجع به پروژه‌ي ساختمان يك آپارتمان اداري در نزديكي ميدان پونك صحبت مي‌كرديم كه البته ساختمان كوچكي بود ولي به ظاهر بازگشت سرمايه‌ي سريعي داشت و مي‌تونستيم با انجام سريعتر كار، زودتر به مرحله‌ي تسويه حساب برسيم. من بعد از شنيدن توضيحات دقيق مهندس مشاور و با تاييد سپيده، با شركت در مناقصه موافقت كردم. سپيده قبلاً به من گفته بود كه نماينده‌ي كارفرما كه مناقصه هم توسط اون انجام مي‌شه، با نقشه‌ي بسيار قشنگي رام مي‌شه و مي‌تونيم به طور يقين در مناقصه برنده بشيم. البته من نمي‌دونستم كه اون شخص كيه و سپيده چه نقشه‌يي واسش كشيده...
فردا صبح، سپيده و من و مهندس مشاور شركت، به طرف شركت برگزاركننده‌ي مناقصه راه افتاديم. نزديكيهاي شركت كه رسيديم، سپيده به من گفت كه مي‌خواد چيزي رو قبل از رفتن به اون شركت به من بگه. ماشين رو پارك كرد. مهندس پياده شد و به طرف شركت كارفرما رفت و ما مونديم كه كمي بعد وارد شركت بشيم. و بعد از كمي مكث به طرف من كه مشتاقانه منتظر حرفهاي اون بودم برگشت و گفت: "ناتالي، مي‌خواي بهت بگم كه چطور مي‌خوام اون مهندس رو، منظورم نماينده‌ي كارفرما در مناقصه است، طرف خودمون بكشم؟"
گفتم: "خوب آره... خيلي واسم جالبه كه چطور اونقدر با اطمينان گفتي كه مي‌تونيم در مناقصه برنده بشيم."
سپيده گفت: "آخه... من اونو مي‌شناسم. از چند سال پيش... شايد باروت نشه اما..."
سپيده مكث كرد و بعد در حالي كه چشمش برق مي‌زد گفت: "اون قبلاً، با يكي از دوستاي من ارتباط سكس داشته، در حالي كه همون موقع ازدواج كرده بوده و همسرش از اين جريان خبر نداشته. بعدها هم اين رابطه رو با كساي ديگه ادامه داده، بدون اينكه خانمش چيزي بفهمه. افسون از اين ماجرا خبر داره. در حقيقت چند ماه پيش اين موضوع رو فهميده بود و خيلي دلش مي‌خواست اونو تو يه موقعيت مناسب دستگير كنه. مي‌دوني كه افسون خيلي از اين تيپ مردها بدش مي‌ياد. بعداً كه ماجرا رو واسه‌ي من تعريف كرد، من همون موقع فكر كردم كه اي كاش به جاي استفاده از قانون مجازات قضايي، خودمون عدالت رو اجرا كنيم... اون خيلي آدم مغروريه و فكر مي‌كنه همه‌ي دخترا بايد بهش احترام بذارن و در مقابل خواسته‌هاش تسليم بشن. البته شخصيتش هم طوري هستش كه خيلي‌ها رو مجذوب خودش مي‌كنه."
من كه عميقاً به حرفهاي سپيده فكر مي‌كردم جواب دادم: "چه جالب! اين مي‌تونه يه موقعيت استثنايي باشه! درسته!؟"
"بله. البته بايد از افسون هم كمك گرفت. من مي‌خوام حسابي غرورش رو خرد كنيم و بعد برنده‌ شدن در مناقصه‌ رو به عنوان حق‌السكوت از اون بخوايم!"
"عاليه! حالا مي‌خواي چه برنامه‌يي اجرا كني؟"
"خوب... من قبلاً فكرشو كردم! افسون در قالب يه پليس مخفي كه مي‌خواد يكي رو غافلگير كنه وارد ماجرا مي‌شه و وانمود مي‌كنه كه توسط اون اغفال شده. بعد درست در لحظه‌ي حساس، يعني وقتي اون مي‌خواد از افسون سوءاستفاده‌ي جنسي كنه... معلوم مي‌شه كه افسون يه افسر زن پليسه! بعد اون رو دستگير مي‌كنه. تا همينجا اون چند بار سكته كرده و چنان مي‌ترسه كه حاضره به خاطر حفظ موقعيتش هر كاري بكنه! آخه مي‌فهمه كه علاوه بر آبرو ريزي، پاي قانون هم در ميونه! بعد... من، تو و افسون، هر كاري دلمون بخواد باهاش مي‌كنيم ! چطوره !؟"
"يعين سوء استفاده از قدرت پليسهاي زن ! عاليه!"
من باورم نمي‌شد كه چنين موقعيت جالبي پيش بياد... از مايشن پياده شديم و رفتيم توي شركت. مهندس ما داشت با اون مهندس مسوول برگزاري مناقصه صحبت مي‌كرد. اسمش ميثم بود. قد بلند، موهاي سياه و ابروهاي نسبتاً پري داشت. كت و شلوار خيلي مرتبي پوشيده بود و بوي ادوكلن تندش آدمو حسابي تحريك مي‌كرد. صورتش ولي اصلاح شده بود و خيلي صاف بود و هيچ مويي توش نبود. خيلي مودب و با كلاس صحبت مي‌كرد و البته، مغرور! همونطور كه با مهندس صحبت مي‌كرد نگاهي زيرزيركي به ما انداخت و تا ديد كه ما هم داريم اونو نگاه مي‌كنيم، نگاهش رو برگردوند. من ازش خيلي بدم ميومد... احساس مي‌كردم با سر و وضع مرتبش و چهره‌ي جذابش مي‌تونه چه دخترايي رو فريب بده... به نظر 28 يا 29 ساله ميومد. بين صحبتاش به ما فهموند كه تحصيلات بالايي داره و خيلي با سواده!! مهندس شركت ما اسناد مناقصه رو از اون گرفت و از شركت بيرون رفتيم...
شب سه تايي خونه‌ي ما جمع شديم و راجع به نقشه‌ي خودمون صحبت كرديم. افسون نقشه‌ي بسيار قشنگي چيده بود! افسون بارهاي ديده بود كه ميثم بعد از ظهرهاي چهارشنبه، يعني آخرين روز كاريش، در حال رفتن به خونه، اگه دستش برسه چند تا دختر هم سوار ماشينش مي‌كنه و باهاشون هر كاري دلش بخواد مي‌كنه. افسون ظاهراً اين موضوع رو بارها ديده بود و اونو تعقيب كرده بود...
چهارشنبه‌ي هفته‌ي بعد ساعت 4 بعد از ظهر ما كمي پايينتر از شركتشون توي ماشين من نشسته بوديم. من با تازگي يه ماشين پژوي 206 تيپ 4 خريده بودم و به نظرم مي‌رسيد كه شايد لازم باشه با ماشين تندرو تري وارد عمل بشيم، واسه همين من خودم پشت فرمون نشسته بودم و سپيده كنار من نشسته بود. افسون هم عقب ماشين بود. من طبق معمول لباسهاي مورد علاقه‌ي خودم رو پوشيده بودم... مانتوي تنگ سياه، دامن بلند و كفشهاي سياه پاشنه بلند. سپيده هم شلوار چرمي سياه و مانتوي كوتاه و تنگ. افسون هم اين دفعه بر خلاف هميشه يه شلوار لامباداي سياه رنگ و لخت پوشيده بود و بوتهاي سياه كوتاهي به پا كرده بود كه تا بالاي قوزك پاش بود و در فاصله‌ي پايين شلوارش تا بالاي بوتهاش، يه خورده از پوست سفيد پاش معلوم مي‌شد. به نظرم خيلي سكسي ميومد. افسون مانتوي سفيد تنگ چسبوني پوشيده بود كه يه خرده بلندتر از مانتوهاي من و سپيده بود با يه روسري كوتاه خيلي نازك كه موهاي سرش رو كه از پشت رو جمع كرده بود كمي از زيرش بيرون مي‌زد. افسون موهاي سرش رو هايلايت كرده بود. آرايش خيلي تندي داشت و ناخنهاش رو هم لاك قرمز رنگ خيلي خوشرنگي زده بود. من و سپيده لاك سفيد براق زده بوديم...
ميثم رو در آيينه‌ي ماشين ديدم كه از شركت بيرون اومد. به اون دست خيابون رفت و سوار پژوي پرشياي سياه رنگش شد. خيلي آروم از توي پارك در اومد و وقتي داشت از كنار ما رد مي‌شد، يه نگاه به ما كرد و ... البته من و سپيده رو نشناخت. چون عينك آفتابي زده بوديم. افسون از بالاي عينك به اون كه حالا تقريباً كنار ما ايستاده بود نگاهي انداخت و من ماشين رو روشن كردم و خيلي سريع راه افتادم. نقشمون گرفت و ميثم پشت سر ما راه افتاد. من سرعتم رو بيشتر كردم و اون هم پشت سر ما اومد. يه دفعه كه داشت به ما مي‌رسيد، من يه خورده آروم كردم تا به كنار ماشين ما برسه. افسون كه حالا از پنجره‌ي ماشين داشت با لبخند به اون نگاه مي‌كرد، شيشهآي ماشين رو كمي بالا برد و توجهش رو از ميثم به جاي ديگه‌يي معطوف كرد. من هم همين موقع يه دنده‌ي معكوس عوض كردم و ماشين كه شتاب فوق‌العاده‌يي داشت با صداي زوزه ‌مانندي از جاي خودش جهيد و خيلي تند از ماشين ميثم دور شد. ميثم كه حالا ظاهراً بهش برخورده بود با سرعت داشت دنبال ما ميومد و از پشت واسمون چراغ مي‌زد. ما الان در بزرگراه همت بوديم و به سمت شهرك غرب مي‌رفتيم. در خروجي بزرگراه به شهرك غرب، من سرعت ماشين رو كم كردم و ميثم خودش رو به كنار ما رسوند و در سمت راست من قرار گرفت... سرش رو از شيشه در آورد و گفت: "من تسليم هستم! حالا خانمها افتخار مي‌دن كه مهمون من باشن!؟" افسون بهش جواب داد: "بستگي داره مهموني چي باشه!"
ميثم دوباره جواب داد: "اون واسه‌ي من فرقي نمي‌كنه... هر جور شما بخواين... ما همه جوره در خدمتيم!"
افسون بهش گفت: " خيلي خوب! پس دنبال ما بيا!" و به من اشاره كرد و من كه منتظر اشاره‌ي اون بودم سرعت ماشين رو بيشتر كردم و به طرف شمال شهرك غرب حركت كردم. بالاي شهرك، يه جاي خلوت پيدا كرديم و من كنار زدم. شيشه‌ي ماشين رو بالا كشيدم كه ديد كمتري داشته باشه و منتظر وايسادم. ميثم پشت ما پارك كرد و از ماشينش پياده شد و امود و كنار شيشه‌ي عقب ماشين كه پايين بود ايستاد.
افسون بهش گفت:"ما داريم مي‌ريم مهموني. اگه بخواي مي‌تونيم بعد از مهموني يك ساعت هم پيش شما مهمون باشيم!"
ميثم گفت: "شما هر وقت بخواين مي‌تونين تشريف بيارين! قدمتون روي چشم! الان هم من تنها هستم. تا فردا بعد از ظهر هم تنهام. مي‌تونين هر موقع خواستين بياين. شب هم پيش من بمونين! من هر بهايي رو حاظرم واسه‌ي اين مهموني پرداخت كنم!"
افسون با نگاه سردي بهش گفت: "بعداً معلوم ميشه!"
ميثم يه كارت كوچيك از جيبش در آورد و به دست افسون داد و با خنده و كمي آروم گفت: "امشب يه سورپريز واستون دارم...روي كارت شماره‌ي موبايلم رو نوشتم. خونه‌ي ما فاز يكه شهركه غربه. به من زنگ بزنين و من بهتون آدرس رو مي‌دم. تو مهموني هم زياد شيطوني نكنين. انرژيتون رو نگه دارين واسه امشب!"
افسون بهش گفت: "شما بهتره فكر انرژي واسه‌ي خودتون باشين!" كارت رو در كيفش گذاشت، شيشه رو بالا كشيد و من راه افتادم...
وسط راه به افسون گفتم: "فكر نمي‌كردم انقدر راحت قبول كنه."
سپيده گفت: "معلوم ميشه خيلي سخت مي‌گذره. اين مورد، مورد جالبيه. نبايد به راحتي از دستمون در بره."
افسون خيلي آروم گفت: "نه... از دستمون در نمي‌ره... تازه اول كارشه." و به فكر فرو رفت.
شب ساعت 11 از به تلفن عمومي به ميثم زنگ زديم. آدرس رو گرفتيم و اومديم خيابون ايران زمين. ناراخت بود كه چرا با موبايل زنگ نزده بوديم. مي‌خواست شماره‌ي ما رو داشته باشه. گفت 3 ساعته كه منتظره و همه چيز هم آماده كرده، اعم از انواع نوشيدني و ...
The Story of Three Mistresses (Part 7)

سلام. من ترجيه مي‌دم مطالبم رو با فونت "نازنين 14" بنويسم. اميدوارم اين فونت رو داشته باشين.
يكي از خواننده‌ها نوشته بودن كه چرا ما نمي‌خوايم ملاقات واقعي با برده‌هامون داشته باشيم. راستش خودتون مي‌دونين كه محيط كشور ما واسه‌ي ما خانمها خيلي بسته هستش و ما خيلي محدوديم و اينكه مي‌ترسيم كه مبادا با عدم احتياط لازم با مجازاتهاي ديگه روبرو بشيم. البته ما يك يا دو تا برده‌ي واقعي هم داريم كه شايد يه روزي بهشون اجازه‌ بديم خاطراتشون رو در وبلاگ من بنويسن. ولي اونها خيلي مطمئن هستند و ما غير از اونها به كس ديگه‌يي اعتماد نداريم (فعلاًً البته). ما شديداً دنبال راه حلي هستيم كه بتونيم سرويس واقعي به برده‌ها بديم. اما معلوم نيست كه چه موقع اين اتفاق ميفته.
اما امروز...قسمت هفتم از داستانم رو واستون مي‌ذارم در وبلاگ. اميدوارم لذت ببرين. لطفاُ نظر بدين و به من بگين بهترين قسمت داستانم كجاي اونه. ميسترس فرناز هم در ساخت وبلاگ به من كمك مي‌كنن. من و ايشون مدت زياديه كه با هم در ساخت اين وبلاگ و كارهاي ديگه همكاري مي‌كنيم. گرچه من و ايشون اين روزها خيلي سرمون شلوغه، اما از يك ماه ديگه سرمون خلوتتر ميشه و مي‌تونيم زودتر وبلاگ رو آپديت كنيم (البته در صورت داشتن خواننده و موفقيت كار وبلاگ.)
اين هم ادامه‌ي داستان

ميثم، بخش اول: نقشه

ساعت بعد يكي از مهندسين شركت كه مشاور امور پيماني و قراردادهاي اجرايي ما بود به همراه يه مهندس ديگه وارد اتاق شدن و چهار نفري راجع به پروژه‌ي جديدي كه قرار بود در مناقصه‌ي اون شركت كنيم شروع به صحبت كرديم. همونطور كه گفته بودم، در شركت ما هم خيلي با ترس و احترام با من و سپيده صحبت مي‌كردن و ما دو نفر خيلي مقرراتي و سخت‌گير بوديم. شايد همين عامل هم باعث پيشرفت شركت شده بود. مهندس مشاور اجرايي شركت خيلي از من مي‌ترسيد و مي‌دونست كه بايد با احترام خاصي با من صحبت كنه و هرگز با من مخالفت نكنه. من در اجرا هم خيلي سخت‌گير بودم، كارگرهايي كه با ما كار مي‌كردن مي‌دونستن در پروژه‌هايي كه من بر اونها نظارت مي‌كنم، بايد درست 8 ساعت در روز كار كنن كه ساعت ناهار هم جزو اون حساب نمي‌شه. حتي سرسخت‌ترين كارگرها هم از من حساب مي‌بردن. مي‌دونستن كه تنبلي در كار مساوي با اخراج يا كسر حقوق يا افزايش ساعت كاري براي جبران ساعت از دست رفته. به هر حال با اين ديسيپلين، معمولاً كارهاي اجرايي ما به سرعت انجام و تحويل داده مي‌شد. داشتيم راجع به پروژه‌ي ساختمان يك آپارتمان اداري در نزديكي ميدان پونك صحبت مي‌كرديم كه البته ساختمان كوچكي بود ولي به ظاهر بازگشت سرمايه‌ي سريعي داشت و مي‌تونستيم با انجام سريعتر كار، زودتر به مرحله‌ي تسويه حساب برسيم. من بعد از شنيدن توضيحات دقيق مهندس مشاور و با تاييد سپيده، با شركت در مناقصه موافقت كردم. سپيده قبلاً به من گفته بود كه نماينده‌ي كارفرما كه مناقصه هم توسط اون انجام مي‌شه، با نقشه‌ي بسيار قشنگي رام مي‌شه و مي‌تونيم به طور يقين در مناقصه برنده بشيم. البته من نمي‌دونستم كه اون شخص كيه و سپيده چه نقشه‌يي واسش كشيده...
فردا صبح، سپيده و من و مهندس مشاور شركت، به طرف شركت برگزاركننده‌ي مناقصه راه افتاديم. نزديكيهاي شركت كه رسيديم، سپيده به من گفت كه مي‌خواد چيزي رو قبل از رفتن به اون شركت به من بگه. ماشين رو پارك كرد. مهندس پياده شد و به طرف شركت كارفرما رفت و ما مونديم كه كمي بعد وارد شركت بشيم. و بعد از كمي مكث به طرف من كه مشتاقانه منتظر حرفهاي اون بودم برگشت و گفت: "ناتالي، مي‌خواي بهت بگم كه چطور مي‌خوام اون مهندس رو، منظورم نماينده‌ي كارفرما در مناقصه است، طرف خودمون بكشم؟"
گفتم: "خوب آره... خيلي واسم جالبه كه چطور اونقدر با اطمينان گفتي كه مي‌تونيم در مناقصه برنده بشيم."
سپيده گفت: "آخه... من اونو مي‌شناسم. از چند سال پيش... شايد باروت نشه اما..."
سپيده مكث كرد و بعد در حالي كه چشمش برق مي‌زد گفت: "اون قبلاً، با يكي از دوستاي من ارتباط سكس داشته، در حالي كه همون موقع ازدواج كرده بوده و همسرش از اين جريان خبر نداشته. بعدها هم اين رابطه رو با كساي ديگه ادامه داده، بدون اينكه خانمش چيزي بفهمه. افسون از اين ماجرا خبر داره. در حقيقت چند ماه پيش اين موضوع رو فهميده بود و خيلي دلش مي‌خواست اونو تو يه موقعيت مناسب دستگير كنه. مي‌دوني كه افسون خيلي از اين تيپ مردها بدش مي‌ياد. بعداً كه ماجرا رو واسه‌ي من تعريف كرد، من همون موقع فكر كردم كه اي كاش به جاي استفاده از قانون مجازات قضايي، خودمون عدالت رو اجرا كنيم... اون خيلي آدم مغروريه و فكر مي‌كنه همه‌ي دخترا بايد بهش احترام بذارن و در مقابل خواسته‌هاش تسليم بشن. البته شخصيتش هم طوري هستش كه خيلي‌ها رو مجذوب خودش مي‌كنه."
من كه عميقاً به حرفهاي سپيده فكر مي‌كردم جواب دادم: "چه جالب! اين مي‌تونه يه موقعيت استثنايي باشه! درسته!؟"
"بله. البته بايد از افسون هم كمك گرفت. من مي‌خوام حسابي غرورش رو خرد كنيم و بعد برنده‌ شدن در مناقصه‌ رو به عنوان حق‌السكوت از اون بخوايم!"
"عاليه! حالا مي‌خواي چه برنامه‌يي اجرا كني؟"
"خوب... من قبلاً فكرشو كردم! افسون در قالب يه پليس مخفي كه مي‌خواد يكي رو غافلگير كنه وارد ماجرا مي‌شه و وانمود مي‌كنه كه توسط اون اغفال شده. بعد درست در لحظه‌ي حساس، يعني وقتي اون مي‌خواد از افسون سوءاستفاده‌ي جنسي كنه... معلوم مي‌شه كه افسون يه افسر زن پليسه! بعد اون رو دستگير مي‌كنه. تا همينجا اون چند بار سكته كرده و چنان مي‌ترسه كه حاضره به خاطر حفظ موقعيتش هر كاري بكنه! آخه مي‌فهمه كه علاوه بر آبرو ريزي، پاي قانون هم در ميونه! بعد... من، تو و افسون، هر كاري دلمون بخواد باهاش مي‌كنيم ! چطوره !؟"
"يعين سوء استفاده از قدرت پليسهاي زن ! عاليه!"
من باورم نمي‌شد كه چنين موقعيت جالبي پيش بياد... از مايشن پياده شديم و رفتيم توي شركت. مهندس ما داشت با اون مهندس مسوول برگزاري مناقصه صحبت مي‌كرد. اسمش ميثم بود. قد بلند، موهاي سياه و ابروهاي نسبتاً پري داشت. كت و شلوار خيلي مرتبي پوشيده بود و بوي ادوكلن تندش آدمو حسابي تحريك مي‌كرد. صورتش ولي اصلاح شده بود و خيلي صاف بود و هيچ مويي توش نبود. خيلي مودب و با كلاس صحبت مي‌كرد و البته، مغرور! همونطور كه با مهندس صحبت مي‌كرد نگاهي زيرزيركي به ما انداخت و تا ديد كه ما هم داريم اونو نگاه مي‌كنيم، نگاهش رو برگردوند. من ازش خيلي بدم ميومد... احساس مي‌كردم با سر و وضع مرتبش و چهره‌ي جذابش مي‌تونه چه دخترايي رو فريب بده... به نظر 28 يا 29 ساله ميومد. بين صحبتاش به ما فهموند كه تحصيلات بالايي داره و خيلي با سواده!! مهندس شركت ما اسناد مناقصه رو از اون گرفت و از شركت بيرون رفتيم...
شب سه تايي خونه‌ي ما جمع شديم و راجع به نقشه‌ي خودمون صحبت كرديم. افسون نقشه‌ي بسيار قشنگي چيده بود! افسون بارهاي ديده بود كه ميثم بعد از ظهرهاي چهارشنبه، يعني آخرين روز كاريش، در حال رفتن به خونه، اگه دستش برسه چند تا دختر هم سوار ماشينش مي‌كنه و باهاشون هر كاري دلش بخواد مي‌كنه. افسون ظاهراً اين موضوع رو بارها ديده بود و اونو تعقيب كرده بود...
چهارشنبه‌ي هفته‌ي بعد ساعت 4 بعد از ظهر ما كمي پايينتر از شركتشون توي ماشين من نشسته بوديم. من با تازگي يه ماشين پژوي 206 تيپ 4 خريده بودم و به نظرم مي‌رسيد كه شايد لازم باشه با ماشين تندرو تري وارد عمل بشيم، واسه همين من خودم پشت فرمون نشسته بودم و سپيده كنار من نشسته بود. افسون هم عقب ماشين بود. من طبق معمول لباسهاي مورد علاقه‌ي خودم رو پوشيده بودم... مانتوي تنگ سياه، دامن بلند و كفشهاي سياه پاشنه بلند. سپيده هم شلوار چرمي سياه و مانتوي كوتاه و تنگ. افسون هم اين دفعه بر خلاف هميشه يه شلوار لامباداي سياه رنگ و لخت پوشيده بود و بوتهاي سياه كوتاهي به پا كرده بود كه تا بالاي قوزك پاش بود و در فاصله‌ي پايين شلوارش تا بالاي بوتهاش، يه خورده از پوست سفيد پاش معلوم مي‌شد. به نظرم خيلي سكسي ميومد. افسون مانتوي سفيد تنگ چسبوني پوشيده بود كه يه خرده بلندتر از مانتوهاي من و سپيده بود با يه روسري كوتاه خيلي نازك كه موهاي سرش رو كه از پشت رو جمع كرده بود كمي از زيرش بيرون مي‌زد. افسون موهاي سرش رو هايلايت كرده بود. آرايش خيلي تندي داشت و ناخنهاش رو هم لاك قرمز رنگ خيلي خوشرنگي زده بود. من و سپيده لاك سفيد براق زده بوديم...
ميثم رو در آيينه‌ي ماشين ديدم كه از شركت بيرون اومد. به اون دست خيابون رفت و سوار پژوي پرشياي سياه رنگش شد. خيلي آروم از توي پارك در اومد و وقتي داشت از كنار ما رد مي‌شد، يه نگاه به ما كرد و ... البته من و سپيده رو نشناخت. چون عينك آفتابي زده بوديم. افسون از بالاي عينك به اون كه حالا تقريباً كنار ما ايستاده بود نگاهي انداخت و من ماشين رو روشن كردم و خيلي سريع راه افتادم. نقشمون گرفت و ميثم پشت سر ما راه افتاد. من سرعتم رو بيشتر كردم و اون هم پشت سر ما اومد. يه دفعه كه داشت به ما مي‌رسيد، من يه خورده آروم كردم تا به كنار ماشين ما برسه. افسون كه حالا از پنجره‌ي ماشين داشت با لبخند به اون نگاه مي‌كرد، شيشهآي ماشين رو كمي بالا برد و توجهش رو از ميثم به جاي ديگه‌يي معطوف كرد. من هم همين موقع يه دنده‌ي معكوس عوض كردم و ماشين كه شتاب فوق‌العاده‌يي داشت با صداي زوزه ‌مانندي از جاي خودش جهيد و خيلي تند از ماشين ميثم دور شد. ميثم كه حالا ظاهراً بهش برخورده بود با سرعت داشت دنبال ما ميومد و از پشت واسمون چراغ مي‌زد. ما الان در بزرگراه همت بوديم و به سمت شهرك غرب مي‌رفتيم. در خروجي بزرگراه به شهرك غرب، من سرعت ماشين رو كم كردم و ميثم خودش رو به كنار ما رسوند و در سمت راست من قرار گرفت... سرش رو از شيشه در آورد و گفت: "من تسليم هستم! حالا خانمها افتخار مي‌دن كه مهمون من باشن!؟" افسون بهش جواب داد: "بستگي داره مهموني چي باشه!"
ميثم دوباره جواب داد: "اون واسه‌ي من فرقي نمي‌كنه... هر جور شما بخواين... ما همه جوره در خدمتيم!"
افسون بهش گفت: " خيلي خوب! پس دنبال ما بيا!" و به من اشاره كرد و من كه منتظر اشاره‌ي اون بودم سرعت ماشين رو بيشتر كردم و به طرف شمال شهرك غرب حركت كردم. بالاي شهرك، يه جاي خلوت پيدا كرديم و من كنار زدم. شيشه‌ي ماشين رو بالا كشيدم كه ديد كمتري داشته باشه و منتظر وايسادم. ميثم پشت ما پارك كرد و از ماشينش پياده شد و امود و كنار شيشه‌ي عقب ماشين كه پايين بود ايستاد.
افسون بهش گفت:"ما داريم مي‌ريم مهموني. اگه بخواي مي‌تونيم بعد از مهموني يك ساعت هم پيش شما مهمون باشيم!"
ميثم گفت: "شما هر وقت بخواين مي‌تونين تشريف بيارين! قدمتون روي چشم! الان هم من تنها هستم. تا فردا بعد از ظهر هم تنهام. مي‌تونين هر موقع خواستين بياين. شب هم پيش من بمونين! من هر بهايي رو حاظرم واسه‌ي اين مهموني پرداخت كنم!"
افسون با نگاه سردي بهش گفت: "بعداً معلوم ميشه!"
ميثم يه كارت كوچيك از جيبش در آورد و به دست افسون داد و با خنده و كمي آروم گفت: "امشب يه سورپريز واستون دارم...روي كارت شماره‌ي موبايلم رو نوشتم. خونه‌ي ما فاز يكه شهركه غربه. به من زنگ بزنين و من بهتون آدرس رو مي‌دم. تو مهموني هم زياد شيطوني نكنين. انرژيتون رو نگه دارين واسه امشب!"
افسون بهش گفت: "شما بهتره فكر انرژي واسه‌ي خودتون باشين!" كارت رو در كيفش گذاشت، شيشه رو بالا كشيد و من راه افتادم...
وسط راه به افسون گفتم: "فكر نمي‌كردم انقدر راحت قبول كنه."
سپيده گفت: "معلوم ميشه خيلي سخت مي‌گذره. اين مورد، مورد جالبيه. نبايد به راحتي از دستمون در بره."
افسون خيلي آروم گفت: "نه... از دستمون در نمي‌ره... تازه اول كارشه." و به فكر فرو رفت.
شب ساعت 11 از به تلفن عمومي به ميثم زنگ زديم. آدرس رو گرفتيم و اومديم خيابون ايران زمين. ناراخت بود كه چرا با موبايل زنگ نزده بوديم. مي‌خواست شماره‌ي ما رو داشته باشه. گفت 3 ساعته كه منتظره و همه چيز هم آماده كرده، اعم از انواع نوشيدني و ...

Friday, October 15, 2004

The Story of Three Mistresses (Part 3)

و اين هم قسمت چهارم داستان سه ميسترس كه يك داستان طولانيه. من نميتونم باقي داستان رو در پرشين بلاگ بذارم. مثل اينكه اونجا اشكالي پيدا كرده. به هر حال هر وقت اونجا درست بشه با همين آدرس برميگرديم به پرشين بلاگ. لطفا نظرتون رو راجع به اين داستان بگين. در ضمن، برد هايي كه داستاني از خودشون دارن مي تونن واسه من بفرستن
داستان سه ميسترس
قسمت چهارم: اولين برده (ترس و احترام ). س
ساعت تقريباً 10 بود و خيابونها تاريك بودن. جلوي شركت كه رسيديم، پياده شديم و رفتيم تو. ميلاد وايساده بود جلوي در و تا ما رو ديد از شدت هيجان داشت غش مي‌كرد. من آشكارا كير راست شدش رو ديدم كه از زير شلوارش داشت بيرون مي‌زد. رفتم جلو... نفسم داشت بند ميومد ولي خودمو كنترل كردم، ميلاد از ديدم پاهاي لخت من داشت روي زمين مي‌افتاد... بهش گفتم: "بريم." ميلاد گفت: "كجا خانم؟" بهش گفتم كه فوضولي نكنه و فقط راه بيفته و بياد تا ببينه چه طور مي‌شه خانم مدير شركت رو كَرد. ميلاد داشت از تعجب شاخ در ميآورد ولي ديگه اختياري از خودش نداشت؛ راه افتاد و با من اومد بالا. توي اتاق من نشستيم و من به ميلاد گفتم كه مي‌خوايم نوع خاصي از سكس رو باهم تجربه كنيم. ميلاد نمي‌دونست چه جوري. من بهش گفتم كه حالا بهت مي‌گيم. گفتم اون عكسهايي رو كه اونروز از دستت گرفتم يادته؟؟ ميلاد با حركت سر و خيلي آروم و زير لب گفت: "بله" گفتم: "دوست داري جاي اون باشي؟ منظورم اون مُرده توي عكس" ميلاد نمي‌دونست چي بگه، فقط وقتي به ما سه نفر نگاه مي‌كرد، كاملاً ولع و شهوت رو توي چشماش مي‌خوندم؛ مي‌دونستم الآن از خودش هيچ اختيار و قدرتي نداره... مي‌دونستم كه مردها، زمان حشري شدنشون، ضعيفترين لحظه‌ي اونها است و مي‌دونستم كه حالا ميلاد با همه‌ي مرد بودنش و همه‌ي بدن ورزشكاريش، هيچ اراده و قدرتي نداره، يه موجود ضعيف و بدبخت، در برابر ما خانمها است...
سپيده جلو اومد و بدون مقدمه يه كشيده‌ي محكم زد توي گوش ميلاد... ميلاد گوشش رو گرفت و با چشمهاي از حدقه در اومده به سپيده نگاه كرد، سپيده با عصبانيت گفت: "وقتي ميسترس سوال مي‌پرسن، فقط جواب بده، فهميدي؟"
"بله! بله ميسترس..." ميلاد در حالي كه خيلي خوشش اومده بود و از طرفي هم كمي مي‌ترسيد، جواب داد.
از اين به بعد ما ميسترسهاي تو هستيم و تو برده‌ي مطلق ما سه تا خانم، فهميدي؟"
و افسون كه حالا چادرش رو داشت از سرش بر مي‌داشت و لباسهاي زيباش و كرستش از زير بلوز سفيدش معلوم بود، در ادامه‌ي حرف سپيده گفت: "و در غير اين صورت، به خاطر پيشنهاد سكس به مدير و معاون شركت دادن، بازداشتت مي‌كنم. راستي! من يه افسر پليس زن هستم. حتماً خودت مي‌دوني كه نمي‌شه با يه افسر پليس در افتاد" و از توي كيف بغليش يه دستبند پليس درآورد و جلوي صورت ميلاد گرفت.
ميلاد از يه طرف خيلي ترسيده بود و از طرفي هم خيلي هم هيجاني شده بود. نمي‌تونست حرف بزنه. تا حالا هرگز چنين صحنه‌يي رو نديده بود. سپيده زير چونه‌ي ميلاد رو گرفت و به سمت خودش چرخوند و مستقيم توي چشماش نگاه كرد... بعد از چند لحظه يه كشيده‌ي محكم ديگه توي گوش ميلاد زد و با تحكم گفت: "جواب بده! برده!"
ميلاد با ترس گفت: "آخه خانم...م.م.م.من ن.ن.ن.نمي‌دونم ش.ش.ش.شما از من چ.چ.چ.چ.چي مي‌خواين؟؟؟؟؟ وووولي چشم...هر چ.چ.چ.چي شما بفرمايين..."
افسون از توي كيفش يه كلت كمري درآورد و رو به سر ميلاد گرفت و گفت: "ما فقط اطاعت مي‌خوايم...برده!"
ميلاد با ديدن اسلحه از ترس زبونش بند اومده بود و داشت مي‌افتاد روي زمين. خيلي ترسيده بود و فهميده بود كه قضيه جديه! من بهش گفتم: "حالا با ما بيا. بعداً وظايفت رو مي‌فهمي!"
ميلاد از روي صندلي بلند شد و افسون اونو به طرف ديوار هل داد و از پشت خودشو به ميلاد چسبوند و دستهاي ميلاد رو از پشت گرفت. حالا پاهاي ميلاد رو با پاهاش از پشت باز كرد و به دستهاي ميلاد دستبند زد. سپيده هم يه عينك چرمي ضخيم روي چشمهاي ميلاد گذاشت. بعد افسون كه حالا كاملاً خودشو از پشت به ميلاد چسبونده بود، شروع به بازرسي بدني ميلاد كرد. وقتي به كيرش رسيد... ميلاد فرياد بلندي كشيد كه آخرش شبيه به زوزه بود و فهميدم كه افسون با كير و خايه‌هاي ميلاد چي كار كرده! وقتي بازرسي بندي تموم شد، همگي به فرمان من راه افتاديم... افسون دستهاي ميلاد رو از پشت گرفته بود و سپيده هم كنار اون حركت مي‌كردن. من جلوتر از همه به طرف ماشين رفتم. خودم هم خيلي ترسيده بودم، آخه پاهام لخت بودن و اگه كسي ميومد نمي‌دونستم چي‌كار كنم. گرچه با وجود افسون خيالم راحت بود؛ افسون دختر شجاعيه.
در صندوق عقب ماشين رو باز كردم. افسون ميلاد رو هل داد جلو و گفت: "سوار شو برده، زود باش، بايد بري توي صندوق عقب ماشين." ميلاد بدون هيچ مقاومتي داخل شد. در صندوق رو بستيم و سوار شديم. ماشين سپيده يه پرايد بود و صندوق عقبش جاي كمي داشت. راه افتاديم. افسون گفت بريم و توي چند تا خيابون دور بزنيم و بعد از در پاركينگ وارد شركت بشيم. من مي‌ترسيدم كه با اون سرو وضعم با اونا برم و واسه همين دوباره جلوي در شركت پياده شدم و رفتم كه مقدمات كار رو فراهم كنم. سپيده و افسون بعد از حدود نيم ساعت دوباره برگشتن و من در پاركينگ رو واسشون باز كردم و اونا با ماشين داخل شدن. در صندوق عقب رو باز كرديم و ميلاد رو كه از ترس داشت مي‌لرزيد در آورديم. افسون از از روي احتياط اسلحه‌ي كمريش رو در آورده بود دستش گرفته بود. سپيده با لحن خيلي محكم و خشني گفت:" راه بيفت، اگه درست به اون چيزي كه مي‌گيم عمل نكني و يا بخواي مقاومت كني، خانم به طرفت شليك مي‌كنن، فهميدي؟.... جواب بده...فهميدي؟؟" و موهاي ميلاد رو گرفت و سرش رو به عقب برگردوند. ميلاد با درد گفت: "بله....ف.ف.ف.فهميدم..."
"فهميدي كي؟ كي ؟" سپيده دوباره با عصبانيت پرسيد.
"فهميدم...فهميدم خانم..." ميلاد اين بار با صداي خفه‌يي جواب داد.
در زيرزمين رو باز كردم ...در حقيقت در سياهچال رو!
ميلاد رو از پله‌ها برديم پايين. بعد وسط سالن اصلي با زنجير به يكي از چوبها بستيمش. پاهاشو از هم باز كرديم و دستهاش رو هم بالاي سرش از دو طرف به دو تا چارچوبه‌ي چوبي بستيم. حالا مثل يه ضربدر شده بود. افسون دور او چرخي زد و چشمبندش رو با يك حركت باز كرد... اونجا به اندازه‌ي كافي روشن بود كه ميلاد بتونه اطرافش رو ببينه. از ديدن اون فضا و وسايل مختلف اطرافش داشت شاخ در مي‌آورد. من بهش گفتم: "حالا در مقابل سه ميسترس چه احساسي داري؟"
ميلاد با ترس جواب داد: "خانم... مي‌خواين با من چي كار كنين؟؟ مواظب باشين!"
سپيده گفت: "فقط به سوالات خانم جواب بده! برده!"
افسون اما نظر بهتري داشت... گفت: "بهتره به خاطر حاضر جوابيش يه درس حسابي بهش بديم. چطوره؟"
و رفت و جلوي ميلاد وايساد... من دستام از هيجان مي‌لرزيدن... بازي قشنگمون داشت شروع مي‌شد.
افسون يواش يواش به ميلاد نزديك شد و همونطوري كه نزديك مي‌شد چادرش رو از سرش درآورد. بعد روسريش رو باز كرد و انداخت روي زمين. نمي‌دونستم چه خوابي واسش ديده... با نگاه خيلي خونسرد و يك لبخند گوشه‌ي لب داشت به صورت ميلاد نگاه مي‌كرد. ميلاد با ديدن پاهاي لخت و قشنگ افسون و بدنش كه از زير پيرهن نازكش معلوم بود، حسابي تحريك شده بود و كيرش كاملاً راست وايساده بود. افسون خيلي خودشو به اون نزديك كرده بود. سرشو جلو برد و سينه‌هاش رو تقريباً به سينه‌هاي ميلاد مماس كرد و كمي نوك سينه‌هاش رو به سينه‌هاي ميلاد مالوند. حالا صورتش رو در كمترين فاصله‌ي ممكن از صورت ميلاد نگه‌داشته بود. ميلاد كمي سرش رو جلو برد و مثل اينكه مي‌خواست لبهاي سرخ افسون رو ببوسه، اما افسون ناگهان سرش رو عقب كشيد و با زانو يه لگد محكم به وسط پاي ميلاد زد، طوري كه ميلاد از درد فرياد زد و من كمي ترسيدم و گفتم: "افسون خانم! آرومتر، مواظب باش!" افسون اما همونطوري كه به ميلاد نگاه مي‌كرد كه حالا از درد از دستاش آويزون شده بود، به من گفت: "نگران نباش، هيچ چيش نمي‌شه، داره ادا در مي‌آره". افسون رو به سپيده گفت: "ميسترس سپيده، لطفاً اون شلاق كوتاه چرمي رو به من بدين." سپيده به سمت كمدي رفت كه ابزار شكنجمون در اونجا بود. درش رو باز كرد و ميلاد با ديدن انوع ادوات شكنجه در اون كمد از ترس به خودش لرزيد. سپيده كمي مردد بود. دست آخر يه شلاق رو كه چند رشته داشت و حدود نيم متر طول رشته‌هاش بود برداشت و به سمت خانم پليس (!) رفت. ميلاد از وحشت داشت مي‌لرزيد و لرزش دستهاش آشكار بود... ادامه دارد

The Story of Three Mistresses, (Part the third)

امروز قسمت سوم از "داستان سه ميسترس" رو در وبلاگ ميذارم. اميدوارم خوشتون بياد و نظر هم بذارين... ميخوام بدونم آيا ادامه بدم يا نه


داستان سه ميسترس

قسمت سوم: نقشه

يه روز پاييزي بود و من تازه رسيده بودم شركت، سپيده زودتر از من اومده بود و تا من رسيدم به من گفت: "تو كيف منو كه ديروز توي شركت جا گذاشته بودم نديدي؟"، گفتم" نه...مگه اينجا مونده بود؟ شايد ميلاد بدونه، آخه اون اينجا رو نظافت مي‌كنه.". و رفتيم پيش ميلاد... من طبق معمول مانتوي تنگ و دامن پوشيده بودم. ميلاد مرتب به پاهاي من نگاه مي‌كرد و لبخند مي‌زد. اون هيكل ورزشكاري خوبي داشت و قد بلندش از هر سه نفر ما بلندتر بود. من يك چشم‌غره بهش رفتم و گفتم: "به چي نگاه مي‌كني!؟". ميلاد دستپاچه گفت:" هي...هي...هيچي...هيچي خانم...."، گفتم: "تو كيف سپيده رو نديدي كه ديروز توي شركت جا مونده باشه؟ حتماً ديديش! فوراً بيارش به اتاق من." من هميشه همينطور تحكم‌آميز صحبت مي‌كردم. بله از قضا كيف پيش اون بود و موقع نظافت يكي از مستخدمين اون رو پيدا كرده بود. وقتي كيف رو از روي ميزش برداشت، ديدم كه يه عكس سكسي روي ميزشه كه در اون عكس يه زن داشت يه مرد لخت رو از پشت مي‌كرد و يه شلاق چرمي هم دستش بود... ميلاد يهو عكس رو برداشت و من بهش گفتم :"بدش به من! زود باش!" و اون ترسون و لرزون عكس رو به من داد. بي اختيار به ميلاد كه حالا سرش رو پايين انداخته بود و داشت و مي‌لرزيد گفتم:" دوست داري جاي اين مرد باشي؟" ميلاد سرش رو بالا آورد و با چهره‌ي ملتمسي به من نگاه كرد. من ديگه منتظر جواب سوالم نشدم. عكسو بهش پس دادم و گفتم كه شركت جاي اين كارا نيست و دفعه‌ي آخرت باشه. و بعد كيف سپيده رو از خواستم. اونو با لبحند به طرف من گرفت و گفت:" بفرمايين خانم!". من ديگه از دست ميلاد داشتم كلافه مي‌شدم، مي‌دونستم كه توي شركت هم پشت سر من حرفهايي مي‌زنه و منو به چشم يه كُُس نگاه مي‌كنه. اينو از چند تا از كارمندا هم شنيده بودم. يك لحظه فكر عجيبي به ذهنم رسيد! يك فكر شيطاني!
بعد از ظهر اون روز فكرم رو با افسون و سپيده در ميون گذاشتم... هر سه گفتن كه عاليه و نقشه‌ي خوبي واسه‌ي تنبيه و شكنجه‌ي ميلادِ!
... آخر وقت بود و تقريباً بيشتر كارمندا و مهندسا رفته بودن. فقط من و سپيده و خانم منشي مونده‌ بوديم با دو سه تا از مهندسين معمار شركت و ميلاد. من مهندسين رو توي اتاق صدا كردم و راجع به برنامه‌هاي اول ماه بعد، براي شروع كار يك آپارتمان بلندمرتبه در شمال غرب تهران باهاشون صحبت كردم. معمولاً موقع اين جلسات، اگر مرد و زن قاطي بوديم، اصلاً خبري از شوخي و خنده نبود و من خيلي جدي و با تحكم مخصوص خودم با اونها صحبت مي‌كردم. سپيده هم شيتهاي بزرگ چند تا نقشه رو روي ميز نور پهن كرده بود و با يكي از مهندسين مشغول صحبت بود. من هم اسناد مناقصه رو كه برنده شده‌ بوديم به دو تاي ديگه نشون مي‌دادم و سندها و مدارك مربوط به پيش‌پرداخت تجهيز كارگاه و يك سري مدارك محرمانه‌ي شركت رو روي ميز گذاشته بودم. در همين موقع ميلاد اومد و برامون آب پرتقال آورد. طبق معمول بدجوري تو نخ پاهاي من بود كه از زير دامن بيرون مونده بود. من نگاه سردي به اون كردم و اون هم فوراً از اتاق خارج شد. بعد از جلسه همه رفتن و فقط من و سپيده و ميلاد مونديم. چهارشنبه بود و من آخر وقت مي‌خواستم به ميلاد سفارشهاي لازم رو واسه دو روز تعطيلي آينده بكنم. رفتيم توي آشپزخونه، ميلاد اونجا بود. بهش گفتم كه بايد شركت رو تميز كنه و تمام وقت در شركت باشه و در ضمن اين هفته پنجشنبه هم نبايد بره خونشون. ميلاد جا خورد. پرسيد: "آخه چرا خانم؟"، در جوابش، يه قدم به طرفش رفتم و در حالي كه دستم رو روي رون پاش مي‌ذاشتم خيلي آروم بهش گفتم: "تو دوست داري جاي اون مردي باشي كه اون روز توي عكس ديديم؟" ميلاد جا خورد و يه قدم به عقب رفت. ادامه دادم كه: "نترس... يه دفعه هم سكس اينجوري رو تجربه كن... من هم مي‌خوام يه تجربه‌ي ميسترسي داشته باشم و سكس اينجوري رو تجربه كنم. چطوره؟" ميلاد باورش نمي‌شد. من دكمه‌هاي مانتوم رو خيلي آروم باز كردم. ميلاد داشت مي‌لرزيد ولي از جاش تكون نخورد. كيرش راست راست شده بود و از زير شلوارش داشت فشار مي‌آورد! خندم گرفت و خيلي شمرده گفتم: "معلومه كه توهم آماده‌يي..." سرم رو بردم جلوي صورتش و اون شايد هم از ترس، چشماش رو بست. من يهو يه كشيده‌ي محكم زدم توي گوشش! ميلاد پريد عقب! شُكه شده بود. بهش گفتم: "واسه‌ي فردا شب، برنامه‌ي جالبي داريم عزيزم! حالا برو و راحت بخواب... قبلش هم شركت رو كاملاً تميز كن، كفش بايد برق بزنه." سپيده سرشو خيلي آروم برد نزديك گوشش و خيلي يواش بهش گفت: "تو بايد برده‌ي ما بشي و هيچ كش هم از اين موضوع خبردار نمي‌شه... در عوضش هم هر چي بخواي بهت مي‌ديم... مثل يه مهندس بهت حقوق مي‌ديم... چه طوره...؟؟؟" ميلاد هيچي نمي‌گفت، ولي انگاري ته دلش خوشش اومده بود...
... و رفتيم.
فردا شب، بعد از شام، حدود ساعت 9 دوش گرفتيم تا براي قسمت جالب ماجرا آماده بشيم...
من بدنم رو كاملاً اصلاح كردم. پاهام رو كه سفيد سفيد شده بود، روغن زدم و رفتم توي اتاقم جلوي ميز آرايش نشستم. افسون و سپيده هم حالا توي حموم بودن. اونها علاقه داشتن كه با هم حموم برن. توي اين مدت من جلوي آيينه نشستم و كاملترين نوع آرايشم رو شروع كردم: اول صورتم رو با كرم و پودرهاي آرايشي برنزه كردم. بعد رژ گونه‌ي قرمز خوشرنگي روي صورتم كشيدم. حالا نوبت چشمها بود. با سايه‌ي چشم آبي رنگ، پشت چشمم رو كاملاً رنگ كردم. بعد دور چشمم خط چشم مشكي نازكي كشيدم و با يك ريمل حجمي موژه‌هاي بالا و پايين رو پْر و بلند كردم. حالا ابروهام رو كه كمي ضخيم هم هستن با مداد ابرو درست كردم. بعد به لبهام رژ قرمز رنگ خوشرنگي زدم و خط لب پررنگي دورش كشيدم. با چهره‌ي برنزه‌ي من، و اين آرايش، به نظر خودم صورتم خيلي تحريك كننده شده بود، به خصوص با اون لاك قرمز رنگي كه هميشه روي ناخنهام بود. افسون و سپيده هم تا اون موقع در اومده بودن. اونا منو كه ديدن گفتن كه حالا نوبت اونهاست و مي‌دونن كه چه جوري بهتر از من آرايش كنن. سپيده هم مثل من آرايش كرد. ابروهاي سپيده خيلي نازك و هلالي شكل هستن. رنگ رژ لبش رو قهوه‌يي كمرنگ براق كرد تا تقريباً با صورتش هماهنگ بشه. از سايه‌ي چشم سياه هم استفاده كرد. اما افسون، صورتش رو با كرم- پودر كاملاً براق كرده بود، با يك آرايش خيلي تند و رژ قرمز تندي هم به لباش زد كه با ابروهاي نازك و كمي اخموش چهره‌ي خيلي شهوت‌انگيزي به اون مي‌داد، و البته كمي خشن.
حالا نوبت لباس پوشيدن بود. من معمولاً شرت نمي‌پوشم. بند جورابهاي مشكيمو پام كردم. بعد يك جفت جوراب شيشه‌يي سياه پوشيدم و به بند جوراب وصل كردم. خودمو در آيينه نگاه كردم. حالا در فاصله‌ي بين بند جوراب كه دور كمرم بود تا خود جورابها كه تقريباً بالاتر از زانوها قرار داشت، بدن لخت من نمايان بود. وسط پاهام تا روي كسْم كاملاً تميز بود و فقط يه خورده موي خيلي كوتاه روي كسمو پوشونده بود. خودم هم از ديدن خودم تحريك مي‌شدم. دستمو آروم روي كسم كشيدم، داشتم فكر مي‌كردم كه كاش الان يه مرد رو زير پام فشار مي‌دادم كه افسون يهو به پشتم زد و گفت: "زود باش ميسترس! باقيش رو بذار واسه‌ي برده‌ها!!" و خنديد. اون هم حالا كاملاً لخت شده بود و داشت مثل من لباس زير مي‌پوشيد، منتها بدون جوراب. پاهاي سفيدش برق مي‌زد، بهشون روغن زده بود و بوي ملايم و مطبوعي مي‌داد. سپيده داشت يه كرست چرمي قرمز مي‌پوشيد و از من خواست بندشو از پشت ببندم. افسون موهاش رو از پشت بسته بود، البته نه به حالت دم اسبي، بهش مدل داده بود، مثل عروس خانم‌ها شده بود. سپيده بر خلاف من موهاش كاملاً كوتاه بود. موهاي من بلند و لَخت هستن و تقريباً تا زير گردنم مي‌رسن. خلاصه من هم كرست سياهم رو كه كمي هم تنگ بود پوشيدم. اينجوري سينه‌هام بالاتر واي‌ميستادن. بلوز استرچ سياهم رو كه خيلي تنگ و چسبون بود رو هم روش پوشيدم و دكمه‌هاش رو تا بالا بستم. بعدش دامن سياه كرپ تنگي از كمد درآوردم كه خيلي كوتاه بود و پشتش يه چاك باريك كوتاه داشت. كفشهاي پاشنه بلند با بند دور پا آخرين تكه‌ي لباسم بود... جلوي آيينه‌ي قدي وايسادم..."اوممممممم، خيلي سكسي شدي!" سپيده با خنده از پشت سرم گفت؛ در حاليكه خودش دامن چرم و يك تاپ چرمي سياه پوشيده بود كه سينه‌هاش رو برجسته تر نشون مي‌داد، با بوتهاي ساقه بلند مشكي كه به شدت برق مي‌زدن. به سپيده گفتم: "بهتره بگي عجب ميسترسي شدي!!" و يه چشمك بهش زدم. حالا افسون خانم بود كه از اتاق در ميومد... بله! با دامن سياه لخت و بلند و كفشي مثل كفشاي من كه پشت يكي از اونها يك حلقه‌ي كوچيك نصب شده بود. مي‌دونستم واسه‌ي چيه... بلوز سفيد تنگ چسبون، مثل مال من كه دكمه‌هاش رو كامل بسته بود. دو تا بلوزهامون رو از يك جا خريده بوديم. منتها افسون كرست سياه پوشيده بود و كرستش خيلي بيشتر از مال من از زير پيرهنش معلوم بود. كيفهاي دستيمون رو برداشتيم و رفتيم. افسون يه مانتوي تنگ كشي دكمه دار پوشيد و روش هم روسري و چادر! سپيده اما روي دامن چرميش يه دامن بلند رنگي پوشيد و روي اونها هم مانتوي سياهش رو تنش كرد. من هم مثل سپيده يه مانتوي سياه تنگ برداشتم و پوشيدم ولي ديگه چيزي پام نكردم و همونجوري با جورابها و پاي لخت بيرون رفتيم. مانتوي من خيلي كوتاه بود و از زيرش بند جورابام معلوم مي‌شد. سپيده خندش گرفته بود. منكنار سپيده نشستم و افسون عقب ماشين سوار شد. راه افتاديم طرف شركت ... ادامه دارد

Thursday, October 14, 2004

The Story of Three Mistresses

از اين به بعد در اين وبلاگ هستيم. ادامه‌ي داستان رو هم مي‌تونين همينجا بخونين (به همراه قسمت اولش)

قسمت اول:من، سپيده و خانم پليس

اسم من ناتالي، 27 سال دارم و مدير عامل يك شركت تجاري هستم. من مدتها است كه احساس مي‌كنم از پسرها و مردها نفرت دارم و هميشه دلم مي‌خواسته كه اونا رو يك جوري تحت سلطه‌ي خودم داشته باشم و هر كاري دلم مي‌خواد باهاشون بكنم. واسه همين هم تمام تلاشمو كردم تا مديرعامل اين شركت بشم. معاون من هم يك خانم ديگه است كه خودم انتخابش كردم: سپيده. سپيده هم مثل من همين حسو داره و مدتها است كه با هم دوست هستيم و از احساسات هم با خبر. من و سپيده در يك مدرسه درس خونديم و از يك دانشگاه فارغ‌التحصيل شديم. ما در حقيقت سه تا دوست بوديم كه يكيمون كه بيشتر از بقيه از مردها نفرت داشت رفت و در دانشكده‌ي پليس درس خوند و الآن ستوان يكم پليسه يعني يك پليس زن. اسم اون افسون. افسون بيشتر از من و سپيده از پسرا بدش مياد. واسه همين هم رفت پليس شد تا بتونه يه جوري و در يه موقعيتي با شكنجه يا تحقير پسرا اونا خودش را ارضا كنه و ميلي رو كه سالها در خودش نگه‌داشته، يعني نفرت از جنس مخالف رو بروز بده. اون هميشه دنبال مواردي كه يه مردي زنشو زده باشه يا دعوا كرده باشن و بره و مرد رو دستگر كنه و بهش دستبند بزنه. هميشه هم واسه‌ي اين كار خودش رو آرايش مي‌كنه و با چهره‌ي جذابي (البته با تمام محدوديتهايي كه پليس زن داره) دنبال هدفش بره كه اون رو بيشتر تحريك كنه و خودش هم بيشتر لذت ببره. افسون هميشه سه چيز در كيفش داره: اسلحه، رژ لب و وسايل آرايش و دستبند پليس. وقتي كه به ماموريت ميره در ماشين، خودش رو آرايش مي‌كنه و البته موقع برگشتن اونا رو پاك مي‌كنه! افسون علاقه‌ي خاصي به آرايش داره و هميشه دوست داره چهره‌ي زنونه‌ي جذاب و تا حد زيادي تحريك كننده داشته باشه. واسه همين هم هر وقت خونه است، داره خودش رو آرايش مي‌كنه تا جبران ساعتهايي رو كه در اداره نمي‌تونه اين كارو بكنه، كرده باشه. موهاش صاف، مشكي و خيلي كوتاهه، در حقيقت پسرونه و از پشت به حالت قارچي. چشم و ابروي مشكي هم داره با پوست سفيد كه معمولاً اونو با لوازم آرايشي كمي برنزه مي‌كنه. قدش بلند و در حدود 173 سانتيمتره و بدنش باريك. هميشه كرست با رنگ مخالف پيرهنش مي‌پوشه تا از زير معلوم بشه. معمولاً شرت نمي‌پوشه. جورابهاي بلند سياه و شيشه‌يي با بند جوراب پاش مي‌كنه و كفشهاش هميشه پاشنه‌بلندن. واسه همين قدش بلندتر نشون مي‌ده و ابهتش بيشتر مي‌شه. هيچ‌وقت جلوي مردها نمي‌خنده و در اداره‌ي پليس با افسرها و سربازهاي زير دستش خيلي خشن و خشك رفتار مي‌كنه. سربازهاي زير دستش از اون مثل سگ مي‌ترسن، چون با كوچكترين خطا يا بي‌نظمي مي‌دونن كه بايد برن بازداشتگاه. برخوردش با سربازهاي خاطي اينطوريه كه يك نگاه سرد بهشون مي‌كنه و خيلي محكم مي‌گه: "سرباز! 10 دقيقه‌ي ديگه با سرو وضع مرتب توي اتاق من حاضر مي‌شي." و بعد مي‌ره. همين حرف كافيه كه مو به تن او سرباز سيخ بشه و خبردار وايسه و ترسون بگه كه: "چشم خانم سروان"... و در اتاقش... مي‌شينه پشت ميز تا اون سرباز در بزنه... "بيا تو سرباز، در رو پشت سرت ببند. حالا خبردار وايسا... درست بايست! مگه بهت ياد ندادم؟" و سرباز مي‌گه "بله خانم!". افسون دوباره با تحكم مي‌گه: "سرت رو بالا بگير. محكم جواب بده، تو در حضور يك افسر زن هستي. فهميدي؟" و سرباز : "بله خانم!". بعد اسم و تمام مشخصات سرباز رو بدون اينكه بهش "آزاد باش" بده ازش مي‌پرسه... و يك ساعت تمام همينطور بازپرسي ادامه داره... تا سرباز خسته بشه و اونوقته كه ... هميشه آخر ماجرا به يك روز بازداشت يا يك شب نگهباني ختم مي‌شه و افسون با اشتياق مياد و داستان اون روز رو واسه‌ي ما تعريف مي‌كنه!
من و سپيده هم در شركت همينطور هستيم. با زير دستامون خشن رفتار مي‌كنيم. حدود 50 نفر در شركت در پستهاي مختلف كار مي‌كنن. من و سپيده علاقه‌ي خاصي به گزارش گرفتن كارهاي روزانه‌ي افراد داريم و در حين اين كار از اونا مرتب ايراد مي‌گيريم. البته همين هم باعث شده كه شركت خيلي خوب اداره بشه. هيچ كس جرات نمي‌كنه جلوي من يا سپيده صحبت كنه و يا زبونم لال (!) بخنده ! من هميشه عادت دارم كه در اتاقم تنها بشينم و با كامپيوتر كار كنم و به حسابهاي شركت رسيدگي كنم. وقتهاي بيكاري رو هم يا در اينترنت در سايتهاي FEMDOM مي‌گذرونم يا اينكه خودم رو آرايش مي‌كنم و براي راههاي جديد تحقير و شكنجه‌ي مردها فكر مي‌كنم. لباس مورد علاقه‌ي من مانتوي تنگ سياه و دامن بلند با كفش سياه پاشنه بلنده. سپيده هم همينطور. گاهي از دامنهاي چاكدار استفاده مي‌كنم تا پاهاي سفيدم بيشتر معلوم بشه و اونوقت مردها رو مي‌بينم كه با حرص و ولع به من نگاه مي‌كنم و من دلم مي‌خواد چشماشونو در بيارم... من خودم هم نسبتاً قد بلند و لاغر هستم. سپيده يه خورده از من پر تره ولي قدش كوتاهتره. شايد حدود 1.68 يا بيشتر باشه. اون هم به مانتو و دامن علاقه داره البته بيشتر شلوارهاي چرمي و براق مي‌پوشه با مانتوهاي تنگ و خيلي كوتاه.
يه بار كه سه‌تايي نشسته بوديم و فكر مي‌كرديم كه چه جوري بايد اين حس فتيش رو در خودمون خاموش كنيم، به اين فكر افتاديم كه يك جايي رو مثل سياهچال واسه‌ي كارهاي آينده درست كنيم، چه بسا يه روزي برده‌دار شديم و تونستيم از اون مكان واسه‌ي نگهداري و شكنجه‌ي برده‌ها استفاده كنيم. سپيده مهندس عمران و طرح جالبي داد كه در زيرزمين شركت، كه ساختمنونش مال پدر من بود (و البته خودش خارج از كشور) يك سياهچال مخفي درست كنيم. همون موقع، ساعت 7 غروب سوار پرايد سپيده شديم و رفتيم شركت تا زيرزمين رو ببينيم. پنجشنبه بود و هيچ كس در خيابونهاي اطراف شركت نبود. آخه محل شركت در يك محله‌ي تجاري كه پنجشنبه‌ها همه‌ي شركتهاي ديگه تعطيل مي‌شن.در رو باز كردم و به نگهبان شركت گفتم كه ما اينجا يك سري كارا داريم. اون هم كه يه پسر نسبتاً جوون بود، با لهجه‌ي ساده‌ي خودش جواب داد كه: "هر طور خانم مايل هستن.". اين پسره اسمش ميلاد بود و هميشه خيلي تو نخ من بود. ميلاد خيلي مطيع بود و خيلي به من احترام مي‌گذاشت. احساس مي‌كردم از اينكه فرمانهاي منو انجام بده لذت مي‌بره. ولي از يك طرف هم فكر مي‌كردم كه خيلي دلش مي‌خواد با من يا سپيده سكس داشته باشه و واسه همين مي‌خواستم اونو در همين آرزو نگهدارم. از اينكه يه نفر بخواد با من سكس داشته باشه و نتونه لذت مي‌برم. ميلاد رفت و در اتاقش نشست و در حالي كه زيرزيركي من و دو تا دوستامو نگاه مي‌كرد، وانمود كرد كه داره جدول حل مي‌كنه. ما هم از پله‌ها رفتيم پايين و ... در زيرزمين رو باز كردم. زيرزمين زير پاركينگ شركت قرار داشت و چون كف پاركينگ به دليل بار سنگينش ضخيمتر از كف بقيه‌ي طبقات شركته، ظاهراً جاي دنج و بدون سرو صدايي بود. يك هواكش به بيرون داشت كه البته در حيات خلوت پشت شركت باز مي‌شد. ساختمون شركت يه آپارتمان سه طبقه‌ است كه پشتش يك حياط كوچيك داره. من فكر كنم پنجره تا كف زيرزمين حدود 3.5 متر ارتفاع داشت. پاركينگ شركت درش توي خيابون ديگه‌يي باز مي‌شد و از در اصلي شركت جدا بود و كسي هم توش ماشين پارك نمي‌كردو در حقيقت اونجا محل آزمايشگاه مطالعات خاك و مصالح شركت بود و چند تا دستگاه براي آزمايش خاك و بتن در اونجا گذاشته‌ بوديم كه معمولاً سپيده و يه مهندس ديگه باهاشون كار مي‌كردن و كس ديگه‌يي هم اجازه‌ي ورود از در شركت به آزمايشگاه رو نداشت. در اين موقع هم كه تقريباً 6 ماهي مي‌شد كه در آزمايشگاه بسته بود و ما هم كار اجرايي نداشتيم. بهترين موقع براي تعميرات بود! كسي هم به چيزي شك نمي‌كرد
.
قسمت دوم: زندان

در زيرزمين كنار موتورخونه‌ي شركت و چسبيده به در يكي از 3 انباري كوچيك توي پاركينگ بود. سپيده گفت كه مي‌شه يه جوري ورودي موتورخونه و انبارها رو تغيير داد كه در زيرزمين هم كاملاً شبيه در ساير انبارها بشه و البته يك در ورودي در كف انبار تعبيه بشه كه به صورت مخفي به زيرزمين راه پيده كنه. عالي بود.
مساحت زيرزمين زياد بود، حدود 100 متر.
"كاملاً واسه‌ي يه سياهچال (Dungeon) 10 نفره كافيه، هر نفر 5 متر مربع فضا مي‌خواد!"، سپيده در حالي كه از شادي تو پوست خودش نمي‌گنجيد گفت.
من گفتم: "بايد 5 تا زندون، يه اتاق كوچيك شكنجه و 5 تا هم سياهچال در كف زيرزمين درست كنيم."
سپيده گفت: "ممكنه آب زيرزميني بالا باشه و كف سياهچالها در زمستون از آب پر شن"
افسون گفت: "بهتر! من هم همينو مي‌خوام."
من گفتم: " يه اتاق هم واسه‌ي خودمون، واسه‌ي آرايش كردن، لباس عوض كردن و ..."
... با هر زحمتي بود به كمك چند تا از دوستامون اومديم و در عرض دو ماه اونجا رو درست كرديم. كارگرها و جوشكارها همش مي‌پرسيدن كه اينجا رو واسه‌ي چي درست مي‌كنين؟ ما هم مي‌گفتيم كه مي‌خوايم سگ‌هاي خارجي بياريم اينجا و چون صداشون ممكنه مردمو اذيت كنه تا وقتي تربيت بشن مي‌خوايم اينجا باشن. يا مي‌گفتيم قراره گاو صندوق شركت رو به اينجا منتقل كنيم كه كاملاً امن و مطمئنه. خلاصه هر جوري بود زيرزمين رو آماده كرديم. آب لوله‌كشي، دستشويي و حموم هم براش گذاشتيم، حموم عمومي و حموم خصوصي در اتاق‌خواب خصوصي خودمون. يك تخت خواب سه طبقه و يك تخت دو نفره هم در اتاق خواب گذاشتيم. با يه ميز آرايش حسابي و كمد بزرگ لباس. مساحت اتاق ما با طراحي عالي سپيده در حدود 25 متر مربع بود. هر زندون حدود 5 متر مربع مي‌شد كه جاي خيلي كوچيكي رو تشكيل مي‌داد و افسون به سختي مي‌تونست توي يكيش بايسته يا بخوابه.
در دو تا از زندونها كاملاً فولادي بود و فقط يك پنجره‌ي كوچيك كشويي بالاش بود. در زندونهاي ديگه اما ميله-ميله بود. درها رو آهنگر نصب كرد ولي بعداً خودمون جوشش داديم كه كسي مشكوك نشه. در كف زندون هم چهار تا دخمه (سياهچال) درست كرديم كه در فلزيش از بالا باز مي‌شد. ديوارهاي دور بتن آرمه بود. ما بتن رو با مته‌ي الماسه سوراخ كرديم و به آرماتور توي بتن ميله‌هايي رو جوش داديم كه بعداً اين ميله‌ها بيرون موندن و بهشون زنجير و قفل و چيزهاي ديگه متصل كرديم. پنجره‌ي توي حيات رو هم عريضتر كرديم و دو تا درچه‌ي كشويي محكم فولادي با آرماتور هاي ضربدري در پشت اون هم از داخل و هم از بيرون براش درست كرديم كه از هر دو طرف قابل بستن باشه. در اتاق خودمون رو هم از ورق فولادي 8mm با پوششي از پروفيلهاي آلومينيومي و روي اون هم روكش چوبي زيباي قرمز رنگ (در داخل اتاق) و روكش فلزي از ورق فولاد 8mm در بيرون، درست كرديم. بدين ترتيب هيچ خطري در اتاق ما رو تهديد نمي‌كرد. اتاق بازجويي و شكنجه هم به همين شكل. دو تا اتاق در كنار هم قرار داشتند و با يك در كوچيك به هم مرتبط بودن. در اتاق بازجويي كه نسبتاً كوچيكتر از اتاق خواب ما بود، دو تا تخت فولادي يكي با چرخ و يكي ديگه ثابت قرار داديم كه بشه روي اونا زندوني رو بست و شكنجه داد. تختها هر دوشون تاشو بودن. يك ضربدر فلزي عمودي به ابعاد بدن انسان هم براي بستن و شلاق زدن درست كرديم. يك كمد حاوي ادوات شكنجه و يك تخته روي ديوار كه روي اون هم ابزار شكنجه ملايمتر مثل شلاق و كارد قرار داشت. دو تا ميز كوچيك و يك ميز بزرگ در بالاي اتاق. فضاي اتاق تاريك و مخوف بود و بدون پنجره. فقط يه هواكش به فضاي بيرون اتاق داشت. دو تا هم صندلي فولادي و سه تا صندلي چوبي واسه‌ي خودمون. كم كم ابزارآلات ما هم آماده مي‌شد: چندين شلاق مختلف براي قسمتهاي مختلف بدن مردها (به خصوص) و حتي زنها، مثل شلاقهاي بلند براي تربيت اسب، شلاق كوتاه چرمي، شلاق چند رشته‌يي چرمي، شلاق مخصوص آلت‌تناسلي مردها، شلاق كفه دار مخصوص در كوني زدن و غيره. دست آخر به پيشنهاد افسون مي‌خواستيم يك صندلي الكتريكي هم درست كنيم كه بعدش من مامور اين كار شدم و با بعضي دوستاي مهندسم صحبت كردم ولي نتونستم اين يكي رو درست كنم...خيلي حيف شد و همموم داشتيم افسوس مي‌خورديم... اما سپيده گفت كه شايد بعداً بتونه به كمك يكي از دوستاش يه دونه برامون درست كنه.
حالا ديگه همه‌چيز مهيا شده بود... حتي قرصهاي روانگردان و درد آور و خلاصه همه‌چيز. واسه‌ي زندوني‌ها هم يك حموم و دستشويي گذاشته بوديم.
تمام وسايل آرايش خوبي رو كه سراغ داشتيم خريديم و به اونجا منتقل كرديم: انواع رژ لب، ريمل مژه و ابرو، پودرهاي آرايشي و ...
لباس... اما لباسهامون هم كامل كامل بود: كلكسيوني از انواع دامنهاي كوتاه و تنگ كرپ و چرمي گرفته تا دامن بلند و چسبون و شلوار چرمي و پيرهنهاي مختلف؛ تنگ و چسبون، استرچ، معمولي، سياه و سفيد و قرمز، پيرهن چرمي، تاپهاي مختلف چرمي و استرچ، شرت و كرستهاي مختلف، كرست پارچه‌يي، چرمي، جير و خلاصه همه‌چيز. انواع كفش رو هم كه داشتيم، سفيد، سياه، قرمز، پاشنه بلند، پاشنه بلند با بند دور پا و حتي چند تا كيف زنونه‌ي شيك! خلاصه انواع لباسهايي كه برده‌ها رو تحريك كنه در اونجا جمع كرديم.
همه‌ي اينها رو با كلي هزينه و صرف وقت از نقاط مختلف تهران و تركيه و آلمان (با كمك سپيده خانم البته) جمع‌آوري كرديم. يه دفعه هم توي مرز يك سري از لباسها رو ازمون گرفتن! خيلي محل خوبي شده بود...حتي يك غول هم نمي‌تونست از اونجا فرار كنه!

همه چيز آماده بود. به قول افسون ما اونجا يك پادگان داشتيم! فقط مونده بود برده‌!
پيدا كردن برده كار ساده‌يي بود، اما آوردنش به اونجا و نگهداريش...خيلي سخت به نظر مي‌رسيد...
هميشه توي اين فكر بوديم كه اين زحمت چندين ماهمون را با گرفتن چند تا برده به ثمر بنشونيم، تا اينكه
....